Hena Hanzali Zadeh

Hena Hanzali Zadeh's paintings

درباره آثار

   Read to english اركيده ها لباس هايم را از روي بند رخت مي برند

 


سالهاست كه روي كاغذ ها و بوم ها بذر مي كارم .
دانه هايي كه متعلق به زمان است ، ريشه هايي دارند از جنس لحظه هاي خاص ، براي من!
گاهي بوم هايم در هم ريشه مي كنند ، شاخه هايي مي زنند در سرزمين هايي متفاوت.
مهم اين است كه جوانه بزنند ، روبروي صورت تو ، كه نگاهشان مي كني و جستجوگرانه چشمانت برق ميزند .
گاهي دانه هايي را مي كارم كه سبز شدني نيستند !
من آنها را مي رويانم .
موجوداتي ميشوند ، كه من خواسته ام و زندگي را نفس مي كشند ،از بطن نارستني ها !
در ذهنم خانه اي هست كه روي ديوارش ، ساعت شماطه اي آويزان است !
پرنده ي چوبي ساعت ، انتظار تولد جوجه هايش را مي كشد و گلدان مصنوعي روي ميز عادت دارد آب بخورد!
چرخي ميزنم در اين شهر و تنفس مي كنم هوايي را كه در ذهنم خلق كرده ام
هر گوشه ي اين شهر كسي نگاهم مي كند ، چشمانم را مي بندم و هر بار دست يكي را مي گيرم و توي راه به او مي گويم :(مي خواهم روي سرت دانه بكارم ، شايد درخت بلوط ، شايد هم يك پرنده ي خواب !)
از خودش مي پرسم چي دوست داري ؟ ولي جوابش را گوش نمي كنم  و مشتي دانه رنگي روي سرش مي پاشم و او تنها نگاه مي كند!
فكر كنم هميشه لابه لاي دانه ها بذر سكوت هم هست !!
اينجا همه چيز را مي توان كاشت : شادي ، آرزو، تنهايي، پرواز ، فرياد ، بي تابي ، و حتي دلتنگي...
امشب كودكي متولد خواهد شد ،از ذهن مادرش ، مادري كه آرزوي در آغوش كشيدن كودكي را داشت.
اينجا اركيده ها لباس هايم را از ربند رخت مي برند !
ديروز پيراهنم تن زنبق وحشي بود !
ريشه هايش را از خاك در آورد و فرار كرد !
يادم باشد به جوجه هاي ساعت شماطه اي پرواز ذهن را ياد بدهم
...

 

 
Painter